rouZGar.com
مقوله‌ها نام‌ها فهرست برگزیده‌ها

برگزیده‌ها

< بازگشت

نظری درباره‌ی رمان ـ برنامه‌ی سوم کتاب صوتی

مارکی دُ ساد
ترجمه و صدای: رضا اسپیلی

فاشیسم و بنگاه‌های کلان اقتصادی کتاب

دانیل گِرَن - ترجمه‌ی رضا اسپیلی

نه خدا نه ارباب؛ تاریخچه‌ی آنارشیسم کتاب

فیلمنامه‌ی فیلم مستندی از تانکرد رامونه* Tancrède Ramonet

برگردان فیلمنامه از: رضا اسپیلی

رویای آمریکایی در آینه‌ی بسکتبال مقاله

گتوها، دانشگاه‌ها، اِن‌بی‌اِی، سه زمین برای یک ورزش

ژولین بریگو Julien Brygo - برگردان: رضا اسپیلی

نامه‌های پارسی پادکست

برنامه‌یی به تهیه‌کنندگی رضا اسپیلی در رادیو آگورا، نانتر‎‎‏؛ خوانش شعر ایرانی، اجرا به دو زبان فارسی و فرانسوی

رضا اسپیلی

نظری درباره‌ی رمان ـ برنامه‌ی دوم کتاب صوتی

مارکی دُ ساد
ترجمه و صدای: رضا اسپیلی

نظری درباره‌ی رمان ـ برنامه‌ی نخست کتاب صوتی

مارکی دُ ساد
ترجمه و صدای: رضا اسپیلی

جنبش جلیقه‌زردها در فرانسه ویدیو

ویدئویی نیم‌ساعته‌ در مورد شرایط شکل‌گیری و مطالبات جلیقه‌زردها

رضا اسپیلی

این دنیای درهم برهم و دیوانه مقاله

ادواردو گالئانو - برگردان: رضا اسپیلی

اشباح استروسنر در پاراگوئه مقاله

تیسیو اسکوبار* - برگردان: رضا اسپیلی

گاهی اوقات، توریسم حتا از مرزهای متافیزیکی هم عبور می‌کند. موراکامی اغلب از خوانندگانش می‌شنود که آن‌ها مخلوقات او را در جهان واقعی پیدا کرده‌اند: رستورانی یا فروشگاهی که ساخته‌ی ذهن او بوده، در توکیوی واقعی وجود دارد، در ساپورا هتل‌های زنجیره‌یی به نام دلفین هست. بعد از چاپ 1Q84، موراکامی نامه‌یی از خانواده‌یی با نام «آئومم» دریافت کرد، نامی که احتمال وجود داشتنش بسیار کم است، او فکر می‌کرد که این نام تنها ساخته‌ی ذهن اوست،.. نکته‌ی جالب این‌جاست که درون‌مایه‌ی تمام نمونه‌هایی که گفته‌شد، یعنی نفوذ تخیل به واقعیت و واقعیت به تخیل، دقیقا موضوع بیش‌تر داستان‌های موراکامی هم هست. او تمام وقت کاری می‌کند که ما، بین دنیاها در رفت‌وآمد باشیم.
تخیل ازبندرسته‌ی هاروکی موراکامی

بایگانی

دو شعر از پل الوار

برگردان: احمد شاملو

غم، سلام

بدرود، غم!

سلام، غم!

در خطوط سقف نقش بسته‌ای

در چشمانى که دوست مى‌دارم نقش بسته‌ای

تو شوربختیِ مطلق نیستی

چراکه لبان تیره‌روزترین کسان نیز

تو را به لبخندى بازمى‌نماید

سلام، غم،

عشق پیکرهى دوست‌داشتنی!

ى نیروى عشق

که مهرانگیزی

هم‌چون غولى بى‌پیکر

با سرى نومید از آن به در مى‌جهد،

غم، غمِ زیباروی!

 

 

هدف شعر مى‌باید حقیقت کارآیند باشد

به دوستان پرتوقع‌ام

به شما اگر بگویم من که آفتاب در جنگل

به تنى مى‌ماند در بستری، که تفویض مى‌شود

باورم مى‌کنید

هوس‌هى‌ام را همه، مى‌ستایید.

 

به شما اگر بگویم من که بلورِ روزى بارانی

در تنبلیِ عشق است همیشه که آواز مى‌دهد

باورم مى‌کنید

زمان عشق ورزیدن را طولانى‌تر مى‌کنید.

 

اگر به شما بگویم من که بر شاخسارانِ بسترم

مرغى آشیان مى‌کند که زبان‌اش هرگز به «آری» گفتن نمى‌گردد

باورم مى‌کنید

همبازِ پریشان‌ام مى‌شوید.

 

به شما اگر بگویم من که در خلیج یکى چشمه

کلیدِ شطى مفتاحِ خُرمى‌ست که مى‌چرخد

باورم مى‌کنید

بیش‌ترک درمى‌یابید.

 

اما اگر سراسرِ کوچه‌ام را سرراست

و سراسر سرزمین‌ام را هم‌چون کوچه‌یى بى‌انتها بسرایم

دیگر باورم نمى‌دارید. سر به بیابان مى‌گذارید

 

چراکه شما به بى‌هدفى گام مى‌زنید، ناآگاه از آن‌که آدمیان

نیازمندان پیوند و امید و نبردند

تا جهان را تفسیر کنند، تا جهان را دیگر کنند.

 

تنها به یک گام  ِ دل‌ام شما را به دنبال خواهم کشید

مرا قدرتى نیست

من زیسته‌ام و کنون نیز مى‌زیم

اما از سخن پرداختن به قصدِ فریب شما در شگفت‌ام

حال آن‌که مرا سرِ آن بود که آزادتان کنم

سرِ آن‌ام بود که با جگن و خَثِّ۱ سپیده‌دمان نیز هم از آن‌گونه یگانه‌تان کنم

که با برادران‌مان که سازندگان نورند.

۱۳۸۹/۰۷/۱۱ :تاریخ انتشار
نسخه‌ی پی‌دی‌اف
© 2019 rouZGar.com | .نقل مطالب، با "ذکر ماخذ" مجاز است

© 2019 rouZGar.com | کلیه حقوق محفوظ است. | شرایط استفاده ©
Powered by: wordpress.org | Designed & Developed by: awaweb