rouZGar.com
مقوله‌ها نام‌ها فهرست برگزیده‌ها

برگزیده‌ها

< بازگشت

فاشیسم و بنگاه‌های کلان اقتصادی کتاب

دانیل گِرَن - ترجمه‌ی رضا اسپیلی

نه خدا نه ارباب؛ تاریخچه‌ی آنارشیسم کتاب

فیلمنامه‌ی فیلم مستندی از تانکرد رامونه* Tancrède Ramonet

برگردان فیلمنامه از: رضا اسپیلی

رویای آمریکایی در آینه‌ی بسکتبال مقاله

گتوها، دانشگاه‌ها، اِن‌بی‌اِی، سه زمین برای یک ورزش

ژولین بریگو Julien Brygo - برگردان: رضا اسپیلی

نامه‌های پارسی پادکست

برنامه‌یی به تهیه‌کنندگی رضا اسپیلی در رادیو آگورا، نانتر‎‎‏؛ خوانش شعر ایرانی، اجرا به دو زبان فارسی و فرانسوی

رضا اسپیلی

قدرت بسیار خطرناک Perilous Power کتاب

خاورمیانه و سیاست خارجی امریکا The Middle East and US Foreign Policy

نوآم چامسکی و جلبیر اشقر Noam Chomsky & Gilbert Achcar - برگردان: رضا اسپیلی Translated by Reza Espili

جنبش جلیقه‌زردها در فرانسه ویدیو

ویدئویی نیم‌ساعته‌ در مورد شرایط شکل‌گیری و مطالبات جلیقه‌زردها

رضا اسپیلی

این دنیای درهم برهم و دیوانه مقاله

ادواردو گالئانو - برگردان: رضا اسپیلی

اشباح استروسنر در پاراگوئه مقاله

تیسیو اسکوبار* - برگردان: رضا اسپیلی

تمامِ جهان را کور و مرا کور… شعر

میثم روایی‌دیلمی

بوئنوس آیرس، شهر ـ ذهن مقاله

ماتیاس دوبرن* - برگردان: رضا اسپیلی

بوئنوس آیرس سرریز می‌کند. وقتی می‌گرید. در بازگشت زیر باران، همان‌طور گام برمی‌داشتم که در راه آمدن. در راه کسی ماهی می‌گرفت. نه از رود ریو د لاپلاتا، وسط خیابان. قلابش چندین هزار کیلومتر طول داشت. چنگک قلاب به کف دستم گیر کرد. هنوز جای زخمش تازه است. توی یک بار جشن تولد می‌گرفتیم و تا دمدمای صبح آنجا گرفتار ماندیم. پشت چراغ خیابان کوردوبا، سرم را بالا آوردم تا آب نوازشم کند. چه باشکوه!
بوئنوس آیرس، شهر ـ ذهن

بایگانی

ابزارها:

چند شعر از منصور ظفرمند

پرده‌ی تکرار
در آن زمان
که پرده‌ی ابهام
در تلاطم بسته‌ی خویش
با موجی بی‌حاصل
می‌اندازد لنگر خویش
بر پشتوانه‌ی مرداب
بی‌امان
می‌یابد
تداوم
این سنگ‌فرش پلشتی
که تزیین نایافته
بر خاکستر وجود می‌کوبد
تا تکرار ویرانی را
بر آرزوهای
گمشدگان
در بوق‌های هراس و نوازش
ادامه می‌دهد
تکرار تاریخ را

شب‌های تب‌دار زندگی
پندهای بی‌پایان
مردارکشان می‌برد
از کوچه‌های باریک خاک‌گرفته
تا نبش زندگی
شیون‌کشان
می‌رسد ز راه
این همیشه حاضر
می‌برد مرا تا انتها
انتهای مرداب
رها می‌سازد
از قفس دلتنگی
این شحنه‌ی نیشخند
من تابوتم بر پشتم
گریه‌کنان می‌گذرم
می‌گذرم تنها
چه سنگین
تا رها شوم
از رنج
مرا می‌سوزاند
بر کهنه انتقام خویش
در زمانی که
دیوارهای کوتاه نفس می‌کشند
بر بلندای نگاه‌هایشان
اما من بر خاکستر سیاهی‌ها
می‌گذرم برای همیشه
ای اندیشه‌ی پرواز!
اما درختان خواهند رویید
زمانی که انسان بداند
که
زندگی کشتزاری ست
برای سعادت

من تنها
ایستاده بودم
وقتی در ازدحام
کوچه
دفتر خاطراتت را
مرور می‌کردی
شبنم نگاهم
گونه‌هایم را خیس کرد
چون همیشه
وقتی به تو
اندیشیدم

خدای را شرمی ست
که چنین نیمه‌شبان
دزدانه
فواره‌های خون را
بر جویباران
کودکان را از آغوش مادران
و یا نارسیدگان را
بر دار خدایانشان می‌آویزند
می‌زدایند
این شرم‌خوران
که خانه‌هایشان را
بر بلندای رودهای خون می‌سازند
تا شرم تاریخ را
با مردانگی‌شان تطهیر کنند
اما هر قطره‌ی خون
سربی خواهدشد
بر بلندای نفرت انسان
و آسمان و زمین را با خشم خویش
خاکستر عبور
مردانی خواهد کرد
تا انتقام سیاه را
بر قلب سرد و شرربار
خفتگان آرام
نشانه رود
ومرداب‌هایی از مردارها
در پرتو خورشید
بر کاخ‌هایشان
سایه اندازد
و راه ابدیت تاریخ را
بگشاید
تا کودکان را بر بلوغ خویش
و انسان را از شرم خویش
برهاند

۱۳۹۱/۰۷/۱۷ :تاریخ انتشار
نسخه‌ی پی‌دی‌اف
© 2019 rouZGar.com | .نقل مطالب، با "ذکر ماخذ" مجاز است

© 2019 rouZGar.com | کلیه حقوق محفوظ است. | شرایط استفاده ©
Powered by: wordpress.org | Designed & Developed by: awaweb